تبليغاتX
ناگفته های یک جوان

شب بود.تو خودم بودم.داشتم با مشكلاتم قدم مي زدم كه ناگهان دختركي بهم برخورد كرد ونصف ونيمه اي زمين خورد،به من نگاهي كرد چمداني هم دستش بود،خواستم كمكش كنم از زمين بلند بشه،لحظه اي كه چشمم به چشمش افتاد ديدم كه چطوري غم واندوه داره از سروكله دخترك بالا ميره،خيلي اشفته بود.از او عذرخواهي كردم چيزي نگفت وبا عجله به راهش ادامه داد.مدتي پس از اين ماجراگذشت.تا اين كه روزنامه اي به طور تصادفي رو ي ميز يه شركت بود كه صفحه حوادثش نظرم رو با ديدن عكسي به خودش جلب كرد.كمي دقت كردم بله اون عكس،همان دختركي بود كه با من برخورد كرده بود.در تيتر اون عكس نوشته شده بود،

جسد اين دختر ناشناس در يك مسافرخانه مرزي پيدا شده است و...

هميشه مي گم كاش ...كاش

باز هم كاش ...

+باید از دوزخ رفت حتی اگر ایستگاه بعدی جهنم باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:4 توسط lvl.13 |

چه بر سر ما امده است!
ما را چه شده است!
چرا يك روز از يك جبهه ويك روز ديگر از يك جبهه اي ديگر حمايت مي كنيم!
چرا امروز اقاي X را براي خودمان مي كنيم خدا وفردا شروع به تخريبش مي كنيم!
چرا ديروز تصميم مي گيريم كه اري اينگونه كشور خويش را كنيم اباد وامروز مي گويم نه جهان رنگ وبوي ديگري گرفته است!
چرا تا مي خواهيم از سر جا بلند شويم كاري مي كنيم كه كاري كنند كه مجبور شويم بنشينيم!
چرا نمي خواهيم اين عوام بودنمان را فراموش كنيم وچه اشتباهي مي كنيم كه فكر مي كنيم يكباره مي توان فراموشش كرد!
چرا شده ايم حزب باد!
چقدر اينقدر زود احساساتي مي شويم كه اخر كار هم ببينيم  فريب خورديم!
چرا هيچ وقت صبوري نمي كنيم!
چرا هميشه فكر مي كنيم كه هميشه يكي بايد برايمان معجزه كند!
چرا با يك رنگ فريب مي خوريم!وچرا با چند حرف احساساتي مي شويم!
چرا هيچ وقت واقعا فكر نمي كنيم!
چرا بايد هميشه اشتباه كنيم وبعدا بگويم اي كاش ...
واقعا با اين همه اشتباه باز هم ما قدرت تصميم گيري داريم وشايد هم قدرت انتخاب!
واقعا ما را چه شده است؟

n

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:59 توسط lvl.13 |

به کدام دنیا تکیه کرده ایم.به دنیایی که مثل اب خوردن از بالای اسب پایین می افتیم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:2 توسط lvl.13 |

واقعا چرا باید علی(ع)دردهایش را به چاه بگوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ شهادت ام ابیها حضرت فاطمه سلام الله علیه را به همه شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:37 توسط lvl.13

سلام بر تو،برتوکه مرا افريدي،روزيم دادي ولي از ان درست مصرف نکردم.پدر ومادري به من دادي تا از من مراقبت کنند.نفسي دادي تا با ان تو را ذکرکنم ولي شرمنده ام که ...
دلي دادي پاک وسفيد .ولي هم پاکيش را از بين بردم هم سفيديش را سياه کردم.
گفتي هميشه بياد من باش ومرا صدا کن ولي غير از اين کردم.فقط مشکلاتم تو را به ياد من مي انداختند
عشق را در وجود من افريدي تااول از همه عاشق تو باشم.ولي خيلي وقتها نتوانستم
به من اموخته بودي که صبور باشم اما تا چيزي ياکسي را از دست دادم ويامشکل کوچکي برايم پيش امدکه انرا کوهي ديدم فوري گله وشکايت کردم از تو نزد تو.واقعا چرا؟
چرا بايد پيش قاضي از خود قاضي شکايت کنم که گناهي نکرده وخير مرا مي خواهد
اي که بهترين دوستم بودي وهستي،ولي هميشه کساني را که تو افريدي بهترين دوست خود معرفي کردم وبعدا ياد تو افتادم
اي معبود من،بنده اي هستم که قدر ندانستم،عشقت را در سينه خود نيافتم،عهدمان را شکستم،قول دادم ولي وفا نکردم،داده هايت را ندانستم،فرستاده هايت را زباني قبول کردم نه از ته دل.همه چيز از تو خواستم ولي به خواسته هايت عمل نکردم.از عقلي که به من داده بودي استفاده نکردم وچشمهايم را به روي حقيقت بستم
حالا نمي دانم چگونه وبا چه زباني طلب استغفار کنم.اخر يعني مي ترسم که باز هم عهدي بگذاريم ومن بشکنم.معبود من چگونه بگويم بخوان مرابااين که خوانده اي ولي من استجابت نکردم.مثل اينکه زمانه برعکس شده،تا کي اين ها ادامه خواهد داشت.
تاکي زمانه اي که مي گويند صلح است ولي همه جاکلاهبرداري،خوشي هاي پوچ وتو خالي،دزدي،اسلحه وبعضي جاها مقداري ريش ،پول و... باز هم بگويم
خدايا لحظاتي مرا در اغوشت بگيرومهمانم کن به مقداري محبت خودوببخش مرابا اين که بخشودني نيستم ولي هميشه اميد بخشش تو مرا زنده نگه داشته است وعشق بي نهايت ومنجي عالم بشريت رااذن ده تا جهان رو ي ارامش را برخود گيرد.

khoda

کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم                   من از ان روز که در بند توام ازادم

مثل ان دشت که در خاطرش باران نیست         ماجرای من ومعشوق مرا پایان نیست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:23 توسط lvl.13 |